بیست سال از آن روز گذشت. از آن روزی که با صدای گریه­ی بابا بیدار شدم و یک چند روز عجیب را دیدم. یادم نمی آید خودم هم ناراحت بودم یا نه اما یادم می­آید که مردم ناراحت بودند. در تمام  آن چند روز و بعد از آن هر وقت به پیرمرد فکر می­کنم، یاد آن صبحانه­ای میافتم که در کنار پاسدارهایش در حیاط خانه­اش خوردیم و یاد این­که پیرمرد ما را نمک­گیر کرد.