پیرمرد چشم ما بود
بیست سال از آن روز گذشت. از آن روزی که با صدای گریهی بابا بیدار شدم و یک چند روز عجیب را دیدم. یادم نمی آید خودم هم ناراحت بودم یا نه اما یادم میآید که مردم ناراحت بودند. در تمام آن چند روز و بعد از آن هر وقت به پیرمرد فکر میکنم، یاد آن صبحانهای میافتم که در کنار پاسدارهایش در حیاط خانهاش خوردیم و یاد اینکه پیرمرد ما را نمکگیر کرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 13:14 توسط شیپورچی
|