پند ادیبان

چندان که گفتم غم با طبیبان/ درمان نکردند مسکین غریبان

وان گل که هر دم در دست بادی­ست/ گو شرم بادش از عندلیبان

یا رب امان ده تا باز بیند/ چشم محبان روی حبیبان

درج محبت بر مهر خود نیست/ یا رب مبادا کام رقیبان

ای منعم آخر بر خان جودت/ تا چند باشیم از بی­نصیبان

ما درد پنهان با یار گفتیم/ نتوان نهفتن درد از طبیبان

حافظ نگشتی شیدای گیتی/ گر می­شنیدی پند ادیبان

من و عروسک جلوی آینه

امروز عروسکی که به آینه­ی جلوی ماشین آویزان بود و آزادانه در عبور از چاله­چوله­های خیابان برای خود می­رقصید به من حسادت کرد و من که هدفون در گوش به آهنگی گوش می­دادم به او.

جمله آخر!

پس از آن­که پنگوئن­ها با شیرماهی­ها برای استخراج صدف­ها به توافق رسیدند، جشن باشکوهی گرفتند و هر دو طرف به شادمانی پرداختند. استخراج بیشتر صدف­ها کوه یخ را جذاب­تر می­کرد و هرچه کوه یخ جذاب­تر می­شد، پنگوئن­های دیگری از کوه­های یخ اطراف به آن­جا مهاجرت می­کردند و چون این جمعیت صدف بیش­تری می­خواست، شیرماهی­های بیشتری استخدام می­شدند. همه چیز به خوبی و خوشی پیش می­رفت تا روزی که یکی از شیرماهی­ها روی یک پنگوئن نشست. به جز پنگوئن له­شده کسی به این ماجرا توجه نکرد!